تبلیغات
چت روم ققنوس
چت روم ققنوس

منوی دسته ای
کلمات کلیدی
صفحات جانبی

تبلیغات
چت روم ققنوس


جواب دندان شکن

01:22 ب.ظ - یکشنبه 6 شهریور 1390




روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...

محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید



زن نظافتچی

03:07 ب.ظ - جمعه 4 شهریور 1390




من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت.
فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.


من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.



تمرکز روی مشکل یا تمرکز روی راه‌حل

03:17 ب.ظ - چهارشنبه 2 شهریور 1390



هنگامی ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه کار نمی‌کنند. (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح کاغذ نمی‌ریزد.) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب ‌کردند. تحقیقات بیش‌ از یک دهه طول‌ کشید، 12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی‌کردند که در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب کار می‌کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می‌نوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه‌ سانتیگراد کار می‌کرد.


روسی‌ها راه‌حل ساده‌تری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!



 
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است؛
تمرکز روی مشکل (
نوشتن در فضا)
 تمرکز روی راه‌حل ( نوشتن در فضا با خودكار)



قلب تو کجاست؟

10:53 ق.ظ - سه شنبه 1 شهریور 1390



رابرت داوینسن زو، قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .

 

هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.

 

رابرت با خوشحالی جواب داد :

خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است.این که خیلی عالی است!




شکایت

09:28 ق.ظ - جمعه 21 مرداد 1390




روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمیکنم؟!دیگر امیدی ندارم می خواهم خودکشی کنم!
ناگهان خداجوابم را داد وگفت:
آیا درخت بامبو وسرخس را دیده ای؟؟؟
گفتم: بله دیده ام...

خداگفت:
موقعی که درخت بامبو وسرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم...خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد وتمام زمین را فراگرفت اما بامبو رشد نکرد...من از او قطع امید نکردم!

در دومین سال،سرخسها بیشتر رشد کردند اما از بامبو خبری نبود.
در سالهای سوم وچهارم نیز بامبوها رشد نکردند.
درسال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد...
ودرعرض شش ماه ارتفاعش از سرخس هم بالاتر رفت!

آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد!!!

آیا میدانی درتمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها ومشکلات بودی...در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟؟؟!!!
زمان تونیز فرا خواهد رسید وتو هم پیشرفت خواهی کرد.ناامید نشو!



یکی از بستگان خدا

02:55 ب.ظ - چهارشنبه 19 مرداد 1390




شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!



هوشمندانه احمق باشید!

03:08 ب.ظ - دوشنبه 17 مرداد 1390



ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی،حماقت او دست می انداختند.دو سکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند؛اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...در گوشه میدان به سراغشرفت و گفت:هر وقت دوسکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار!این جوری هم پول بیشتری گیرت میاد و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا به حال با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!


نتیجه:

اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند....



شرط عشق

06:43 ب.ظ - یکشنبه 16 مرداد 1390

undefined


دخترجوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت وبستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت ودرمیان صحبت هایش از درد چشمش نالید.بیماری زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت واز درد چشم می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود،که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهر هم که کور شده بود.مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج،زن ازدنیا رفت، مرد عصایش راکنارگذاشت وچشمانش راگشود.همه تعجب کردند.
مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"



داستان ترسناک واقعی

08:40 ق.ظ - یکشنبه 16 مرداد 1390

داستان ترسناک واقعی

                                                     دوستانی که ناراحتی قلبی دارن نخونن:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد.
ادامه مطالب...



شناور شدن عکس شما

08:35 ق.ظ - یکشنبه 16 مرداد 1390

خوب دوستان عکس خودتون رو انتخاب کنید و ببینید چه بلایی سر عکستون میاد..نمونش عکس خودم که اون پایینه...
صبر کنید تا عکس لود شود...

Upload a photograph from your computer (jpeg, png, gif, and bmp formats supported):









 



صفحات

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]
جستجو
نظر سنجی

آمار بازدید
  خوش آمدید


نویسندگان:



وضعیت وبلاگ :
  • تعداد کل مطالب :
  • رنک گوگل :
  • آی پی شما :

آخرین بروزرسانی